Home
برگ نخست
Downloads
دریافت فایل
Forums
تالار گفتگو
Your Account
صفحه شخصی
منو اصلی
 صفحه اصلی

 کاربران
 لیست اعضا
 پیغام خصوصی
 پیامهای سریع
 اخبار
 موضوعات
 ارسال اخبار
 آرشیو مطالب
 آرشیو ردیفی اخبار
 پیوند
 دریافت فایل
 لینکستان
 ضمیمه ها
 بهترینهای سایت
 دفترچه یادگاری
 نظرسنجی ها
 تقویم سال
 اطلاعات
 معرفی به دوستان
 آمار سایت
 جستجو
 نوشته روزانه کاربرن
 صفحه شخصی
 فیل تر شکن


وضعیت کاربران
در حال حاضر 3 مهمان و 0 کاربر در سایت حضور دارند .

خوش آمدید ، لطفا جهت عضویت در سایت فرم مخصوص عضویت را تکمیل نمائید .


انتخاب زبان
انتخاب زبان نمایش :



پیامهای کوتاه
پیامهای گذشته   
 


PHP-Nuke

یکی بود، یکی نبود.

روزی روزگاری نه چندان دور، مرد بی نامی بود که در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه با همسرش زندگی میکرد. در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه ی قصه ی ما، آقای بی نام، نه دیوانه بود و نه عاقل. او نه زیبا بود و نه زشت. نه بلند و نه کوتاه. نه چاق و نه لاغر. نه عجیب بود و نه معمولی. نه ساده بود و نه پیچیده. هیچ کس نمیدانست و نمیتوانست آقای بی نام قصه ی ما را توصیف یا نقاشی کند. تنها مشخصه ی شاخص آقای بی نام قصه ی ما این بود که او دل نداشت و تا جایی که به یاد می آورد هیچ وقت عاشقی را تجربه نکرده بود. آخر، سال ها پیش ، قبل از آنکه آقای بی نام قدر عاشقی را بداند و دوست داشتن را بشناسد و احساسات را تجربه کند، همسرش قلب او را از او گرفته بود و آن را در صندوقچه ای گذاشته و به صندوق قفل محکمی زده بود. هیچ کس نمیدانست همسر آقای بی نام قصه ی ما چرا این کار را کرده بود. شاید این رسم زندگی مشترک در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه بود. صندوقچه ی قلب مرد قصه ی ما همیشه روی تاقچه نشسته بود و همسر مرد کنار شومینه همواره از صندوقچه و کلید آن که از گردنش آویزان بود مراقبت میکرد.

هر شب ، هنگامی که آقای بی نام قصه ی ما احساس پوچی میکرد ، با التماس رو به همسرش میکرد و از او تمنای کلید صندوقچه ی دلش را میکرد. و همسرش هر بار خواهش او را رد میکرد و به او یاداور میشد که قلب مرد اسباب بازی نیست و نباید از صندوقچه بیرون بیاید. و هر بار مرد با صدای بدون احساسش به همسرش میگفت که جقدر درونش خالی است و چقدر به قلبش نیاز دارد و باز همسرش تقاضای او را رد میکرد و با بوسه ی خشکی بر پیشانی آقای بی نام قصه ی ما بحث را ختم میکرد. و اینگونه بود که هر شب ، آقای بی نام قصه ی ما راهش را میگرفت در حالی به رخت خواب میرفت که نمیدانست چه و چگونه احساسی باید داشته باشد. آخر بدون داشتن قلبش هیچ حسی واقعی نیست.

تا آنکه یک شب، ناگهان، ایده ای به فکر مرد بی نام قصه ی ما رسید. او دیگر میدانست چگونه قلبش را باز پس بگیرد و احساساتش را دوباره به دست آورد. او با خودش کمی فکر کرد و به این اندیشید که درست است که او همسرش را دوست میدارد ولی بدون داشتن قلبش هیچ وقت نمیتواند به این دوست داشتن ایمان داشته باشد و از آن مطمین باشد. این بود که آن شب، به جای آنکه آرام و بی احساس به رخت خواب برود، آرام و بی احساس به سمت همسرش رفت و او را به میان شعله های آتش شومینه ی سنگی خانه هل داد. همسرش در حالیکه شعله های آتش او را فرا گرفته بودند فریاد میزد و به او بد و بیراه میگفت ولی آقای بی نام قصه ی ما فقط نگاه میکرد ، ناتوان و نا مطمین از هر گونه احساسی نسبت به همسرش ، او نمیدانست چه باید بکند. صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد، تا آنکه سر انجام همسر آقای بی نام قصه ی ما سوخت و از او چیزی جز چند قطعه استخوان و یک کلید چیزی باقی نماند.

مرد با خود فکر کرد، هر چه باشد سرانجام قلبش دوباره از آن خودش شده و میتواند همه چیز را واقعا همان گونه که باید احساس کند. آرام کلید را برداشت و صندوقچه را باز کرد و قلبش را در دست گرفت و به او نگاه کرد ... و پس از چند لخظه آنرا درون سینه اش قرار داد و مننظر شد تا احساساتش به زندگیش باز گردند.

آقای بی نام قصه ی ما ناگهان متوجه شد که او با دستان خودش تنها کسی را که در زندگی او را دوست داشته به آتش انداخته و سوزانده است. آقای بی نام قصه ی ما ناگهان متوجه شد که برای به دست آوردن احساساتش و رسیدن به قلبش تنها ارمغانی که به دست آورده حسرت است و پشیمانی و ندامت .. و دوست داشتن همسری که دیگر ندارد.

آقای بی نام قصه ی ما ، در خانه خالی از عشق خانه اش، در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه، زانو زد و غمگین و تنها باقی زندگیش را با قلبی که هیچ گاه دیگر به دردش نمیخورد در سکوت به پایان برد.

ارسال شده بوسیله ali در مورخه : سه شنبه، 21 آبان، 1387 (1 مشاهده)
(نظرشما چیست؟ | چاپ این مطلب | امتیاز : 0)

PHP-Nuke

آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات

یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات

ارسال شده بوسیله ali در مورخه : سه شنبه، 21 آبان، 1387 (1 مشاهده)
(نظرشما چیست؟ | چاپ این مطلب | امتیاز : 0)

محتسب
PHP-Nuke


همای

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

 

گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

 

گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم

گفت رو صبح ای قاضی نیمه شب بیدار نیست

 

گفت نزدیک است والی را سرای انجا شویم

گفت والی از کجا در خانه خمار نیست

 

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

 

گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان

گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

 

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست

 

گفت اگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

 

گفت می بسیار خورئی زان چنین بیخود شدی

گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

 

گفت باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

 

 

شعر از پروین  اعتصامی 

ارسال شده بوسیله ali در مورخه : شنبه، 4 آبان، 1387 (3 مشاهده)
(نظرشما چیست؟ | چاپ این مطلب | امتیاز : 0)

PHP-Nuke

بهترین دوست بدترین دشمنت هست

ارسال شده بوسیله ali در مورخه : شنبه، 4 آبان، 1387 (3 مشاهده)
(نظرشما چیست؟ | چاپ این مطلب | امتیاز : 0)

PHP-Nuke

 یه روز عشق و فضولی و حسادت و دیونگی با هم قایم موشک بازی می کردن بعد فضولی حسادت رو پیدا می کنه حسادت از روی حسودیش به دیونگی میگه عشق پشت گل سرخ قایم شده دیونگی خاری رو بر می داره و به طرف عشق پرتاب میکنه و عشق برای همیشه کور میشه دیونگی قول میده تا اخر عمرش پیش عشق بمونه و تنهاش نذاره و قول میده جای چشم های عشق باشه برای همینه هرکی عاشق میشه دیونست

ارسال شده بوسیله ali در مورخه : جمعه، 3 آبان، 1387 (1 مشاهده)
(نظرشما چیست؟ | چاپ این مطلب | امتیاز : 0)

PHP-Nuke 

در رویاهای تازه ام
میان چرخدنده های خشن ولی زیبای ساعت بزرگی زندگی میکنم
که سهمگین تر از من است

ما
در میان ساعت
و با ثانیه ها زندگی میکنیم

ما
عفربه ها را کشف میکنیم
شاید
این غایت زیستن ما در رویای امروز من باشد
میدانم
اگر آهنگ نیک و تاک ثانیه ها را بشناسی
به عقربه ها خواهی رسید
این آخرین حدیث جادوگر ساعت سهمگین زندگی رویایی من بود
جادوگر من، عقرب سیاهی بود که چنگک هایش به عقربه های ساعت شبیه بود

قرص هایم کو؟

ارسال شده بوسیله ali در مورخه : چهارشنبه، 1 آبان، 1387 (3 مشاهده)
(نظرشما چیست؟ | چاپ این مطلب | امتیاز : 0)

PHP-Nuke

بالاخره بعد چند ماه سایت رو درست کردم

تست می شود

یک

دو

سه

چهار

ارسال شده بوسیله ali در مورخه : چهارشنبه، 1 آبان، 1387 (1 مشاهده)
(نظرشما چیست؟ | چاپ این مطلب | امتیاز : 0)

PHP-Nuke

خدایا تف به این دنیات

این دیگه چه وضعه که واسه ما درست کردی مارو کردی مسخره دست خودت کردیا

خیلی داری بدی میدیا هواست باشه ها

این رسمش نیست سال به سالم داری بدترش میکنی.که چی؟ می خوای خدا بودنت و ثابت کنی ؟ آقا جون قبول تو خدای متعال خوبه؟

بازم بگم ، خرتم .اسبتم.سگتم

ولم کن ؛ مگه خودت بهم جان ندادی ، روح ندادی آقا جون نخواستمش ارزونی خودت بگیرش خلاصم کن

اون هفته که امین رویین خدا بیامز فوت شد

حالا هم که .... داره میره مکه

هفته ی دیگه هم بهترین دوستم رو میخای ازم بگیری؛آره علی بزی منم دیگه واسه همیشه داره میره مالزی

دیگه همه از کنارم دارن میرن

من موندم و تنهایی خودم

امروز پریوده پریودم

همه برین کنار؛هیشکی باهم حرف نزنه

ارسال شده بوسیله ali در مورخه : جمعه، 25 مرداد، 1387 (6 مشاهده)
(نظرشما چیست؟ | چاپ این مطلب | امتیاز : 0)

عجیب
PHP-Nuke

دیشب ٬ شب عجیبی بود.
نپرس چرا چون نمیدانم. راستش چیزی از دیشب یادم نیست . تنها به خاطر می‌آورم که شب عجیبی بود. شب خیلی عجیبی بود . من بودم و تو بودی و ماه بود. ماه دیشب خیلی هیز بود. همه‌اش از کنار کرکره‌ی اتاق سرک میکشید ببیند این تو چه میگذرد. راستش یادم نمی‌آید چه میگذشت . تنها یادم هست که من بودم و تو بودی و ماه بود. یادم هست تا ماه بود تو هم بودی . من ماه را نگاه میکردم تو مرا . من دیشب تو را ندیدم . حتی یک لحظه . اگر هم دیدم یادم نیست . من تمام دیشب به ماه فکر میکردم که آن بالای دور نشسته بود و به ما نگاه میکرد . تو دیشب به من نگاه میکردی . میدانم که به من نگاه میکردی . از همان گرمای روی سینه‌ام میدانم ٬ حتی میدانم به من چگونه نگاه می‌کردی. می‌دانی ٬ من دیشب مست نبودم باور کن . من هیچوقت مست نمیشوم حتی بعد از همه‌ی آن بطری‌ها . حرف‌هایم را از سر مستی نگیر ولی دیشب ماه با تمام هیزیش جور خاصی بود. من چیزی در ماه دیده بودم که تو را نگاه نمیکردم. نه که از نگاهت بترسم ها ٬ نه ! من خیلی شجاع هستم و همیشه تو را نگاه می‌کنم . من همیشه ته چشمان تو را نگاه میکنم. حتی شب‌های تاریک دوتائی‌مان باز هم من ته ته چشمهایت را نگاه میکنم ‌٬ میدانی که نگاه میکنم نه ؟ وبیشتر وقتها که مسابقه میگذاریم من می بازم ولی دیشب .. دیشب لعنتی .. ماه دیشب جور خاصی بود . من صورت تاری را در ماه میدیدم که می‌خواستم بشناسمش . ولی ماه لعنتی خیلی دور بود. ماه میدانست که من دورتر ها را بیشتر سرک میکشم. ماه خیلی هیز زرنگی‌ست لعنتی .

دیشب من بودم و تو بودی و ماه بود . دیشب شب عجیبی بود‌٬‌ تو نزدیک بودی و ماه دور . من به ماه نگاه میکردم و تو به من . میدانی ٬ من دیشب مست نبودم . من هیچ شبی مست نبودم. من میدانم که دیشب من بودم و تو بودی و ماه بود . من میدانم که دیشب شب عجیبی بود . شب خیلی عجیبی .

صبح ... بیدار که شدم . تو نبودی . من میدانم که تو رفته بودی چون دیشب بودی . صبح .. بیدار که شدم ماه هم رفته بود . آن صورت تار و دور هم نبود. تو هم نبودی ٬ تنها چیزی که از دیشب مانده بود کرکره‌ی اتاق بود که هنوز بود. امروز روز عجیبی بود . نه تو بودی نه ماه بود . از در که رفتم بیرون سنجاب هر روزم را دیدم. سنجاب شیطانی‌ست . همهشه پشت در ما از این درخت به آن درخت میپرد و منتظر است من در را چند دقیقه برایش باز بگذارم و بروم ... فورا میپرد داخل . اتاق ما گرم و نرم است ٬ سنجاب هم عاشق جای گرم و نرم است تا کیف دنیا را ببرد. میدانی ٬ امروز روز عجیبی بود ٬ سنجاب هم امروز عجیب بود . نگاهش که کردم آمد جلو و سلام داد . گمان کنم میخواست دست هم بدهد ولی قیافه‌ی مرا که دید پشیمان شد . نگاهش که کردم نگاهم کرد . امروز نگاه سنجاب خیلی عجیب بود. فهمید و گفت من عجیب نیستم . من چیزی نگفتم ولی سنجاب گفت باور کن . سنجاب برایم قصه‌ی عجیبی گفت . قصه‌‌ی سنجاب‌هایی را گفت که هر روز از این درخت به آن درخت میروند . قصه‌ی سنجاب‌هایی که هر شب کنار هر درختی که گرم‌تر باشد میخوابند . قصه‌ی سنجاب‌هایی که همیشه میدوند . میدانی سنجاب‌ها عجیبند . سنجاب به من گفت هیچ سنجابی را نمیشناسد که به ماه نگاه کرده باشد . سنجاب‌ها هر روز تمام شهر را دنبال درختشان میگردند و هر شب کنار درخت آن‌شبشان میخوابند ٬ بدون اینکه ماه را نگاه کنند . سنجاب به من گفت تا به حال در ماه چهره‌ی تاریکی ندیده و هر شب فقط به درختش نگاه می‌کند .

سنجاب ها حیوانات عجیبی هستند . آن‌ها هیچوقت خسته نمیشوند . حتی اگر هر شب مجبور باشند کنار یک درخت جدید بخوابند باز هم تمام شهر را دنبال آن یک درخت میگردند. سنجاب به من رازی را گفت . سنجاب به من راز عجیبی را گفت ... او به من گفت که سنجاب‌ها هیچ‌وقت پشیمان نمیشوند . حتی ده سال بعد . سنجاب این را که به من گفت رفت دنبال درخت امروزش .

میدانی .. سنجاب ها عجیبند . تو هم عجیبی . ماه هم عجیب است . دیشب و امروز هم همه‌اش عجیب بود ٬ ولی هرچه باشد امروز تو نبودی ٬ ماه هم نبود . سنجاب هم دیگر نیست .

ارسال شده بوسیله ali در مورخه : جمعه، 28 تیر، 1387 (11 مشاهده)
(نظرشما چیست؟ | چاپ این مطلب | امتیاز : 0)

PHP-Nuke


محسن یاحقی-امید بده

خدایا این رسمش نیست

چلم نکن

ارسال شده بوسیله ali در مورخه : سه شنبه، 25 تیر، 1387 (8 مشاهده)
(نظرشما چیست؟ | چاپ این مطلب | امتیاز : 0)

مجموع خبرها 390 (39 صفحه | درهر صفحه 10)
[ 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | 32 | 33 | 34 | 35 | 36 | 37 | 38 | 39 ]
وضعیت مدیر



نظرسنجی
نظر شما درباره سایت؟

عالی
خوب
متوسط
بد



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 171
نظرات : 11


آمار سایت

Free Web Counter

 


ورود به سیستم
نام کاربری

رمز عبور

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امکانات مخصوص کاربران استفاده کنید .